close
تبلیغات در اینترنت
چشمهایی که نمی بینند....
loading...

خاطره ها

مرد نجواکنان گفت: ای خداوند و ای روح بزرگ! با من حرف بزن ! وچکاوکی با صدای قشنگی خواند٬اما مرد نشنید. سپس مرد دوباره فریاد زد:با من حرف بزن! برقی در آسمان جهیدوصدای رعد در آسمان طنین افکن شد٬ اما مرد باز هم نشنید. مرد نجواکنان گفت: ای خداوند و ای روح بزرگ! با من حرف بزن ! وچکاوکی با صدای قشنگی خواند٬اما مرد نشنید. سپس مرد دوباره فریاد زد:با من حرف بزن! برقی در آسمان جهیدوصدای رعد در آسمان طنین افکن شد٬ اما مرد باز هم نشنید. مرد نگاهی به اطراف انداخت وگفت:ای خالق توانا٬پس حداقل بگذار تا تو را ببینم.…

آخرين ارسال هاي انجمن

چشمهایی که نمی بینند....

مرد نجواکنان گفت:

ای خداوند و ای روح بزرگ! با من حرف بزن !

وچکاوکی با صدای قشنگی خواند٬اما مرد نشنید.

سپس مرد دوباره فریاد زد:با من حرف بزن!

برقی در آسمان جهیدوصدای رعد در آسمان طنین افکن شد٬

اما مرد باز هم نشنید.




مرد نجواکنان گفت:

ای خداوند و ای روح بزرگ! با من حرف بزن !

وچکاوکی با صدای قشنگی خواند٬اما مرد نشنید.

سپس مرد دوباره فریاد زد:با من حرف بزن!

برقی در آسمان جهیدوصدای رعد در آسمان طنین افکن شد٬

اما مرد باز هم نشنید.

مرد نگاهی به اطراف انداخت وگفت:ای خالق توانا٬پس حداقل بگذار تا تو را ببینم.

وستاره ای به روشنی درخشید٬

اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد:

پروردگارا به من معجزه ای نشان بده.

وکودکی متولد شد و زندگی تازه آغاز شد٬

اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد:

خدایا مرا به شکلی لمس کن وبگذار تا بدانم اینجا حضور داری.

و آن گاه خداوند بلند مرتبه دست خود را از آسمان بر روی زمین دراز کرد ومرد را لمس کرد٬

اما مرد با حرکت دست پروانه را دور کرد وقدم زنان رفت.

بهار بازديد : 58 چهارشنبه 23 آذر 1390 زمان : 10:1 نظرات ()
ارسال نظر براي اين مطلب
اين نظر توسط nasim در تاريخ 1391/2/17 و 20:54 دقيقه ارسال شده است

mersi bahar goon


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبليغات
  • فروشگاه اينترنتی
  • لارجر باکس
  • مکمل بدنسازی
  • نظرسنجي
    به نظرت وب چطوريه؟