close
تبلیغات در اینترنت
loading...

خاطره ها

بازگشت کودکی   پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "   پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "   پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "   پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "   پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."   پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "   اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .   بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .   " می فهمم چه حسی داری  .…

آخرين ارسال هاي انجمن

 

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

 

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

 

پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

 

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

 

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

 

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

 

اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

 

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

 

" می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "

 

( داستانکی از شل سیلور استاین )

 

zahra بازديد : 61 دوشنبه 26 دي 1390 زمان : 8:55 نظرات ()
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبليغات
  • فروشگاه اينترنتی
  • لارجر باکس
  • مکمل بدنسازی
  • نظرسنجي
    به نظرت وب چطوريه؟